تبليغاتX
تاروت
اینجا تاروت است... همان تاروت

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : " مي آيد. من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را   مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد. " و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست ! " گنجشك گفت : " لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم،‌ كجاي دنيا را گرفته بود ؟ " و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت : " ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. " گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي..."

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.

هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/03ساعت 21  توسط البرز الهامیان | 
وقتی پرفروش ترین فیلم سال یک دروغ تاریخی و اهانت به ایرانیان است !!

وقتی تمدن کهن خود را گم می کنیم!

تصویری دروغین از خشایار شاه هخامنشی در این فیلم

تصویری دروغین از خشایار شاه هخامنشی در فیلم سیصد

به تصویر خشایارشاه هخامنشی و لباس او توجه کنید!  آیا محققین این فیلم در مورد لباس ایرانیان در عهد باستان تحقیق علمی نکرده اند؟ به گواه همگان لباس ایرانیان باستان از لحاظ آراستگی و زیبایی در دنیای قدیم همتایی نداشته است ، چنانکه لباس ایرانی هدیه ای بسیار با ارزش در آن زمان محسوب میشد.  حال خشایارشاهی که در فیلم سیصد به نمایش گذاشته شده است مردی است با پوستی سیاه رنگ و نیمه عریان، که اگر آن تکه لباس کوچک هم تنش نبود فیلم از قالب تاریخی خارج می شد و تبدیل به یک فیلم سکسی می شد !! گرچه در این فیلم دروغین، به وفور افراد همجنس باز در سپاه پارسیان دیده میشود !

همانطور که در این تصویر و از مستندات تاریخی پیداست، لباس پارسیان و بخصوص شاهان پارسی کاملاً پوشیده  و چشم نواز بوده است.

 

 تاریخ یا افسانه؟
داریوش بزرگ پس از 36 سال سلطنت در دی ماه 486 پیش از میلاد درگذشت و جایش را به پسر 35 ساله اش خشایارشا یا خشیارشا (خشئی ارشه) داد که مادرش آتوسا ، دختر کوروش بزرگ بود. خشایارشا شاهزاده ای تحصیلکرده ، خوشاندام و زیباروی بود. ابهتی که کوروش و داریوش برای دستگاه سلطنت ایران به وجود آورده بودند ، خشایارشا را نیز در نظر ایرانیان و اقوام زیر سلطه در همان شکوه کوروش و داریوش قرار داد.
دوران داریوش و خشایارشا ، دوران آغازین شکوفایی تمدن یونان بود و یونانیان نیز میرفتند که جایگاه خودشان را در تمدن جهانی مشخص سازند. شماری از نویسندگان یونانی در دهه های بعد از داریوش و خشایارشا در جستجوی راهی برای ایجاد یک هویت ویژه برای اقوام یونانی داستان های حماسی مقاومت یونان در برابر ایران عهد داریوش و خشایارشا را ساختند و نشر دادند ، این نوشته ها بعدها برای یونانیان ماند تا گواه عظمتی برای آتن و و یونان آن روزگار باشد و یونانیان و غربیان بتوانند بگویند که اگر ایران «بوده است» ، ما هم «بوده ایم».

داستان هایی که یونانیان آن زمان درباره بودن خودشان ساختند ، هر چه بود ، شنیدنش برای یونانی ها دلکش بود. نویسندگان غربی نیز که مثل یونانیان آن روزگاران علاقه دارند ، که یونان را محور تمدن بشری معرفی کنند ، این داستان ها را با شاخ و بال بسیار زیادی در کتاب های تاریخی می نویسند و برای اثبات آنها دلیل و شاهد عقلی می تراشند.

نکته جالبی که در بسیاری از نوشته های این مورخان غربی به چشم می خورد این است که گویا با استواری آتن در برابر ایران تمدن غربی نجات یافت. مانند اینکه دولت دولت هخامنشی با تمدن بشری در ستیز بود و چون نتوانست با آتن کاری بکند ، تمدن آتنی از تخریب رهید تا برای بشریت باقی بماند. و از این جالبتر آنکه می بینیم عموم مورخین غربی قرن ما دولت هخامنشی را می ستایند و اعتراف دارند که دولت ایران از تمدن بشری پاسداری کرد و فرهنگ خاورمیانه ای در دوران هخامنشی متحول گردید و به اوج ارتقا رسید ، ولی وقتی به یاد یونان می افتند به یکباره سخنانشان عوض می شود. این دولت پاسدار تمدن بشری ، چه خطری برای تمدن یونانی داشت ، موضوعی است که باید از این خودشیفتگان پرسید و پاسخش را نزد خود آنها یافت.

در سال 480 پیش از میلاد ، خشایارشا به یونان لشکر کشید ، داستان لشکرکشی خشایارشا را داستان پردازان یونانی چنان پرداخته اند که گویا خشایارشا تمام آسیا را بر ضد شهر آتن بسیج کرده بوده است. هرودوت برای انکه بنمایاند که آتن خیلی اهمیت و ابهت داسته ، این داستان را در کتاب هفتم تاریخش به تفصیل شگفت آور و دل انگیزی به رشته نتحریر درآورده است. او بندهای 305 و 310 کتابش را به آمار سپاهیان ایران اختصاص داده و می نویسد که شمار ناوهای خشایارشا در این جنگ افزون بر 5200 فروند بوده و افراد نیروی دریایی اش از 517 هزار نفر بیشتر بودند ، کل تعداد جنگندگان خشایارشا از نیروی زمینی و دریایی که در داستان دلکش هرودوت به جنگ آتن بسیج شده بودند بالغ بر 2 میلیون و 317 هزار نفر بود ، که یک میلیون و هفتصد هزار نفرشان افراد پیاده نظام بودند.

هرودوت آنقدر در فکر بزرگ جلوه دادن لشکرکشی خشایارشا و اهمیت تراشیدن برای نیروی آتن بوده که با وجود آنکه مردی با تجربه و دقیق بوده ، فراموش کرده بوده که فکر کند چنین انبوهی از انسان ها چگونه قادر بوده خواربار مورد نیازش را در سرزمین کوچکی چون کرانه های دریای ایژه و غرب آسیای صغیر تأمین کند.

نبرد ترموپیل و تصرف آتن
به ابتکار خشایارشا پلی از قایق بر روی بغاز داردانل ساختند که نیروی زمینی ایران توانست از روی آن عبور کرده و وارد خاک یونان شود. در ابتدا خشایارشاه با پادشاه کارتاژ(Carthage)صلح کرد تا وی یونانیان را همراهی نکند. علاوه بر این، تعداد زیادی از یونانیان به ارتش خشایارشاه پیوستند از جمله مردم منطقه تسالی(Thessaly) اما در همین هنگام طوفانی سهمگین وزید و به کشتی های ایران خسارت وارد کرد. سرانجام در دریای آرتمزیوم(Artemisium) بین کشتی های دو سپاه جنگ درگرفت و یونان شکست خوردند. نبرد دیگر در تنگه ترموپیل(Thermopylae) در گرفت که به علت تنگی جا نیروی ایران با مقاومت آتنی ها و اسپارتی ها که برای نخستین بار باهم متحد شده بودند مواجه شد. سرانجام یک یونانی به ایرانیان که در آستانه شکست بودند راهی را معرفی کرد که به پشت تنگه می رفت. یونانیان با آگاهی از این خیانت گریختند و فقط لئونیداس(Leonidas)(حاکم اسپارت) بهمراه سیصد اسپارتی برجای ماندند و همگی کشته شدند. سپاه ایران بعد از این جنگ آتن را به تصرف درآورد و کاخ آکروپولیس در زمان جنگ نابود شد ولی معبد آکروپولیس و خانه های شهر به دستور خشایارشاه به سربازانش سالم ماند.

آنچه 300 و فیلم های مشابه نمی گویند و یا نمی خواهند که بگویند:
- وضعیت ظاهر و خوی منش ایرانیان
- قدرت فرماندهی و راهبری نظامی فرماندهان
- صلح طلب بودن ایرانیان و پرهیز انها از غارت و تخریب و کشتار در سرزمین های تحت سلطه

 

فیلم سیصد در 7 سکانس !

۱ـ وقتی تاریخ تمدن چند هزار ساله خود را نادیده می گیریم،

وقتی از تریبون های رسمی، فرهنگ اصیل ایرانی به باد استهزا و انکار گرفته می شود،

وقتی بعضی ها اصرار می کنند که تاریخ کهن هزاران ساله ایران، باید در حاشیه سه دهه اخیر قرار بگیرد،

وقتی آیین های ایرانی، پاره ای خرافات بی مقدار خوانده می شوند،

و وقتی ...

آن هنگام است که ایرانی، از هویت تاریخی خود چنان غافل می شود که گویی در سرزمینی تازه تاسیس و بدون ریشه زیست می کند و فقط ، هنگام پي می برد که گذشته ای هم داشته است که «دیگران» درباره آن گذشته اش ، برایش روایت می کنند، روایتی به آنگونه که خود می خواهند نه آنگونه که هست! درست مثل فیلم هالیوودی «300» که در آن، نیاکان ایرانیان، مردمان وحشی، خونخوار، هیولا صفت و ضد صلح معرفی می شوند.

2ـ چه می توان کرد در برابر این فیلم که البته مشتی است نمونه خروار؟!

بعضی از ایرانیانی که خون وطن دوستی، همچنان در رگ هایشان جریان دارد، بمب گوگلی برای افشاگری درباره این فیلم و نمایاندن واقعیت های تاریخی ایران را پیشنهاد کرده اند، گروهی دیگر نیز گفته برویم و در فلان سایت معروف سینمایی، به این فیلم نمره منفی بدهیم، برخی دیگر هم پیشنهاد داده اند نامه نگاری کنیم و ...

اینها، همه البته اقدامات خوبی است که نشان می دهد ایرانیان، هنوز وطن خود را دوست دارند و این، خبر خوبی است که به انسان قوت قلب می دهد.

با این حال، هیچ کدام از این کارها را نمی توان اقدام «فعال» نام نهاد، همه اینها، برغم ارزشمند بودنشان، اقداماتی «منفعلانه» هستند و البته در شرایط کنونی چه کار دیگری جز این می توان انجام داد؟!

به راستی آیا وقتی پرداختن به تاریخ گذشته ایران، با ده ها انگ و تهمت مواجه می شود، زمینه ای برای ساختن فیلم هایی با روایت ایرانی از تاریخ تمدن کشورمان باقی می ماند؟

آیا تاکنون از خود پرسیده ایم که چرا یک فیلم ایرانی ماندگار، با موضوعی مثل کوروش کبیر ساخته نشده است؟!

3ـ ما ایرانی ها، "استاد افتادن از پشت بام" هستیم. این مساله ، درباره پرداختن به تاریخ تمدن مان نیز صادق است: یا همانند جشن های 2500 ساله، آنقدر تند و بی محابا عملی شده که در نهایت ، نقض غرض شده و به تمسخر و وهن تاریخ کهن مان انجامیده و یا همانند اکنون به حدی نسبت به گذشته مان بی توجه شده ایم که گویا ملتی بی هویت و بدون تاریخ هستیم.

به راستی، این وضعیت اسفناک، چه زمانی به حالت تعادل می رسد؟

4ـ بسیاری از کشورها، همانند اسراییل که سابقه ای فقط چند دهه ای در ساختار سیاسی ـ جغرافیایی جهان دارند، برای آنکه خود را با اصل و نسب و دارای خاستگاه های دیرینه معرفی کنند، حتی از دست زدن به جعل تاریخ و تحریف گذشته نیز ابایی ندارند. اسراییلی ها، برای آنکه برای خود و سرزمین موعودشان، سابقه ای دست و پا کنند، باستان شناسان خود را حتی به صحراهای اردن نیز گسیل داشته اند تا شاید سفالینه ای و سکه ای بیابند و آن را در بوق و کرنا کنند که تاریخ شان کهن است.

اما در مقابل، ما با پیشینه تاریخی دیرینه، انکار ناپذیر و پر عظمت خود چه کرده ایم؟!

پاسخ به این پرسش را به خوانندگان این مطلب وا می گذاریم.

5 ـ همانطور که فاکتور اسلام به عنوان دین مشترک اکثر ایرانیان عاملی برای انسجام ملی است، فرهنگ و تمدن کهن ایرانی که خاستگاه مشترک همه ایرانیان است، می تواند (و باید) به عنوان یک مولفه موثر و تردید ناپذیر در هویت بخشی به ایرانیان قرن بیست و یکم و تحکیم مبانی وحدت ملی مورد توجه قرار گیرد.

غفلت از این پتانسیل عظیم و کارآمد، بی شک گناهی است نابخشودنی.

6ـ "عدو شود سبب خیر، گر خدا خواهد" ای کاش این ضرب المثل، درباره فیلم «300» نیز صدق کند و این اثر سینمایی ضد ایرانی، باعث شود، خفتگان از خواب برخیزند و "ایرانیت" از مظلومیتی که بدان دچار شده  است ، رهایی یابد.

۷- جمهوری اسلامی به دلیل نفرت از نظام شاهنشاهی! تاریخ پر تمدن ما را لگدمال کرده و این فرصت را به بیگانگان داده تا با چنین جسارتی در مورد تاریخ ما ، کوروش ما، داریوش و خشایار ما فیلم بسازند!!! و با آبگیری سد سیوند فرهنگ ما را زیر آب غرق کند! گرچه مردمی که گذشته خود را فراموش کنند، تاریخ هم آنان را فراموش می کند ! یاد پسربچه ای افتادم که دور ستون های تخت جمشید می دوید و کلید خود را محکم روی آنها می کشید! ساخت چنین فیلم هایی زیاد تعجب برانگیز نیست، وقتی منشور کوروش کبیر و هزاران سند تاریخی ما در موزه های انگلیس نگهداری می شود!

جایی خواندم که نوشته بود : در مورد تاریخ پر گوهر کشورمان خودمان فیلم بسازیم ، کارگردانش را پیدا کنید، پولش را مردم می دهند....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/15ساعت 5  توسط البرز الهامیان | 
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند، آن ها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند...
زن جوان : یواش برو من می ترسم!
مرد جوان : نه، اینجوی خیلی بهتره
زن جوان : خواهش می کنم، من خیلی می ترسم
مرد جوان : خب، اما اول باید بگویی که دوستم داری!
زن جوان : دوستت دارم، حالا میشه یواش تر بری؟
مرد جوان : به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری روی سر خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود : برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید، در این سانحه که به دلیل عمل نکردن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت!!!
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود... و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند....!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/27ساعت 13  توسط البرز الهامیان | 

بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم .

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است .

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم !

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم .

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم .

می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را،جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و   خوب هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ..

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و  به ...

این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما .

 

من رسماْ از بزرگسالی استعفا می دهم !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/04ساعت 12  توسط البرز الهامیان | 

من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی!

--------------------------------------------------------------------------------------------

نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/29ساعت 10  توسط البرز الهامیان | 
روزی گرگی به خرگوشی پیشنهاد مسابقه دو داد ..... خرگوش از این پیشنهاد خوشحال شد چون می دانست که شکست دادن گرگ در این مسابقه کار چندان سختی نیست !

همینطور هم شد خرگوش توانست گرگ را شکست دهد.... در پایان مسابقه گرگ به خرگوش گفت : تو مطمئنی که نمی توانم تو را بخورم ؟

خرگوش با ترس : ن ن ن ن نه مطمئن نیستم ! در همان لحظه گرگ خرگوش را به دندان کشید !

------------------------------------------------------------------------------------------------------

نتیجه اخلاقی : قبل از پیشرفت به فکر سلامتتان باشید ! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/04ساعت 19  توسط البرز الهامیان | 
قورباغه ای حشرات را جمع کرد و گفت :

- خب بچه ها، ببینم کدومتون می تونین بالاتر بپرین.

آنکه از همه بلندتر پرید ملخ بود و همان بود که قورباغه بلعیدش !

--------------------------------------------------------------------

نتیجه اخلاقی : هیچ وقت بالاتر از مافوق تان نپرید !

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/10ساعت 14  توسط البرز الهامیان | 
تهران - زیر پل سیدخندان ساعت ۳۰/۱۲ شب :

هوا خراب بود و گرفته... بارش باران هر لحظه شدیدتر می شد... اما فردی که زیر پل به ستون های قطور آن تکیه زده بود بی تفاوت به اطراف خود نگاه می کرد... به نظر می رسید منتظر کسی باشد ...

به ساعتش نگاه کرد.... تکانی خورد و سرش را به معنی اعتراض تکان داد....

ناگهان با دیدن شبهی که از دور آدم به نظر می رسید از ستون جدا شد و تلوتلو خوران با کمری خمیده به سمت او رفت ... پولی به او داد و پس از نگاه کردن به اطرافش چیزی از دست او گرفت... به گوشه ای رفت و کبریتش را از جیبش درآورد !

صبح روز بعد از فاصله صد متری ماشین پلیس و یک آمبولانس قابل رویت بود.... جسدش را داخل آمبولانس می گذاشتند ...

آمبولانس آژیر کشان دور می شد...... دور ..... دور...... خیلی دور .....

شب ، با چشمانی نگران از کنار همان ستون گذشتم... !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت 12  توسط البرز الهامیان | 

به خودم نگاه کردم.... روی صورتم رو هاله ای از عرق گرفته بود... میدونی ؟ خیلی وقته به غیر از برای شستنت و اصلاحتو مرتب کردن موهام بهت نگاه نکردم ! از خودم پرسیدم : تو سالی که گذشت چقدر دل شکوندی ؟ چند نفرو از دست دادی ؟ چند تا مو بیشتر سفید کردی ؟ چقدر داد و بیداد کردی ؟ اصلا صداتو کسی شنید ؟ چند نفر بغضتو دیدن ؟ .......

فقط به من نگاه می کرد... چه صحنه عجیبی بود ! اومد که حرفو عوض کنه : راستی البرز امروز چندمه ؟ نزدیکیما ، کاراتو کردی ؟

گفتم به پر و پام نپیچ امروز فقط شاکی ام... فقط گله دارم... دلم می خواد داد بزنم...نفسم گرفته دارم خفه می شم...! یهو پرید وسط حرفم ... خیله خوب خیله خوب بسه دیگه... نزدیک ساله جدیدیما... بس کن دیگه !

گفتم : پارسال دم عید چی بودی ؟ حالا چی هستی ؟ پس نخواه که نق نزنم کودک وامانده احمق !

 

عیدتون مبارک !

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/12/26ساعت 20  توسط البرز الهامیان | 

یک ساعت تمام بی آنکه حرفی بزند به من خيره شده بود..

فرياد کشيدم : خفه شدم چرا حرف نمی زنی؟!           

گفت: نشنيدی؟!......برو ! ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/21ساعت 10  توسط البرز الهامیان | 
وقتی سايه ميله های قفس روی سر و تن پرنده می افتاد،‌ بيشتر رنج می برد....سعی کرد طوری بايستد که لااقل سايه اش خارج از قفس بيفتد... !!!

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/13ساعت 11  توسط البرز الهامیان | 
پرندگانی که داخل قفس دست به جفتگيری می زنند به آزادی جوجه هايشان بی علاقه هستند.... !!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/10ساعت 11  توسط البرز الهامیان | 

معلم علوم با دستهايی که به زير پوششی از گرد پنهان بود پنجره کلاس را باز کرد، سرش را بيرون برد تا ماشينش را ببيند... خيالش که راحت شد پرسيد: کجا بوديم؟ بچه ها گفتند: فصل کار و انرژی . روی تخته سياه نوشت:کار برابر است با نيرو ضرب در "جابجايی" ....

هنوز هم عصرها معلممان را می بينم که با ماشين قراضه اش، مسافر ها را "جابجا " می کند.....!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/07ساعت 10  توسط البرز الهامیان | 
عجيب بود... چرا تا بحال بهش فکر نکرده بودم؟! ...با اينکه گياهان و نباتات قادر به حرکت نيستند ولی در پارک شهر مظلومانه دورشان سيم خاردار کشيده اند ..!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/03ساعت 10  توسط البرز الهامیان | 
هميشه سکوی مقابل پاساژ، پاتوق من و دوستام بود، يادم مياد يکبار که با بچه ها روی سکو نشسته بوديم و صحبت می کرديم، دختر بچه کوچکی جلوی ما بشدت زمين خورد و من سريع او را بلند کردم و برای اينکه گريه اش بند بيايد يک آدامس به او دادم، اکنون سالهاست که از آن محل رفته ايم، امروز که بر حسب اتفاق از آنجا می گذشتم چشمم به آن سکو خورد... سکوی مقابل پاساژ هنوز سالم و دست نخورده بود.. جلوتر که رفتم صدايش را شنيدم.... او از من يک آدامس خواست !!!
+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/29ساعت 11  توسط البرز الهامیان | 
چقدر راحت و بی دغدغه سر آدمها را از تنشان جدا می کند ، گويی با سر ها جدالی ديرينه دارد...

 با تيغ برنده خودش آدمها را يکی پس از ديگری به کام مرگ می کشد .....

 به عقيده گيوتين،‌ سر آدم زيادی است !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 11  توسط البرز الهامیان | 

مگس در طول زندگی اش چنين نور جذابی نديده بود.... چقدر خيره کننده بود!! هر چه جلوتر می رفت بيشتر مبهوت می شد...

اما وقتی رسيد دستگاه حشره کش در کمتر از يک ثانيه منهدمش کرد !!...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/23ساعت 10  توسط البرز الهامیان | 

تبرزين را با چالاکی برداشت، سريع و بی صدا به انباری نزديک شد، در انباری را به آرامی باز کرد و با شجاعت و استحکام ضربه خود را فرود آورد. لحظه ای بعد که دشمن توانسته بود از ضربه جان سالم بدر برد، گريخت و در سياهی شب ناپديد شد...

 اما او ناراحت نشد، زيرا تبرزينش يک دمپايی پلاستيکی بود و دشمنش يک سوسک و خودش پسر بچه شيطانی که فيلم هيجان انگيز پر زد و خوردی ديده بود....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/18ساعت 11  توسط البرز الهامیان | 
سر دوراهی مانده بود ... قدرت تصميم گيری اش به حداقل رسيده بود..در قفس باز مانده بود، ولی پرنده برای اينکه آخرين دانه را بخورد، اين شانس را برای هميشه از دست داد !!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/16ساعت 12  توسط البرز الهامیان | 

صبح شده بود، با تشعشع نوری که از لای پرده اطاقم به چشم می خورد از خواب بيدار شدم، لباس گرمی پوشيدم و به سرعت به حياط رفتم، برف به شدت در حال باريدن بود... با نگاهم برفهای حياط را زيرورو کردم، اما خبری از او نبود‌ !! در گوشه حياط، همانجا که انتظار بودنش را می کشيدم، جز شلابه و پارويی شکسته چيزی نبود.....  او به قصد خودکشی خودش را پارو کرده بود !!

                                                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/13ساعت 10  توسط البرز الهامیان | 
تهران ـ بزرگراه همت

باران به شدت در حال باریدن است.. ماشین ها بوق می زنند ، ترافیک روان است ، اما هیچکس به او راه نمی دهد. صدای آژیرش هم کاری از پیش نمی برد ، همه فکر می کنند آمبولانس خالی است. بعضی ها به او دشنام می دهند.

از آمبولانس پیاده می شود ، در کمتر از چند ثانیه به شدت زیر باران خیس می شود ، از پشت اتومبیل یخچال هایی را که رویش نوشته کبد ، کلیه و قلب بیرون می آورد ، بالا می گیرد و نشان می دهد. ماشین ها همه کنار می روند ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/10ساعت 10  توسط البرز الهامیان | 
تهران ـ سعادت آباد

سرنشینی که در صندلی جلوی اتومبیل نشسته بود ، گفت : آقا ! لطفا همین کنار بیمارستان نگه دار... بعد پیاده شد و دست مادر پیرش را گرفت و او را هم از جلوی اتومبیل پیاده کرد. سپس چند لحظه ای این جیب و آن جیبش را گشت و با نگاهی به راننده و با لحنی آرام گفت : آقا ، شرمنده کیف پولم همراهم نیست !    راننده متحیر ماند و چیزی نگفت...

پیرزن گفت پسرم حلال کن...... هنوز حرف پیرزن تمام نشده بود که افسر پلیس سررسید و برگه جریمه را بدست راننده داد و گفت : طرح جدید را فراموش کرده ای ؟! دو نفر سرنشین در صندلی جلو .......

راننده برگه جریمه را در دست گرفت و با چشمانی نگران به آینده ، از کنار بیمارستان گذشت.......

+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/08ساعت 10  توسط البرز الهامیان | 
بچه که بود با دیدن مادربزرگش که همیشه موقع نشستن یا برخاستن از زمین آه و ناله میکرد و هنگام راه رفتن پاهایش را کج می گذاشت و یا با کمر خمیده راه میرفت ، حرص می خورد و در دلش می گفت : نمی دانم چرا این پیرزن ها اینقدر خودشان را لوس می کنند و درست راه نمی روند ...!!!

و اکنون در آستانه هفتاد سالگی ، وقتی می خواهد از جایش برخیزد و به اتاقش برود ، با نگرانی نگاه های نوه هفت ساله اش را دنبال می کند......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/04ساعت 12  توسط البرز الهامیان | 
سلام....  فضای اینجا پر از هوای تازه بازنیامدن است !! آمدم تا باز از نو برایت بنویسم ... اما تو باور مکن !

باز هم دستهايم می کارند ـ می سازند ـ می نويسند ـ من اينگونه دوست دارم ـ سنگی بر روی سنگ بگذارم، دانه ای بر زمين برافشانم، شعری بنويسم، يا کلامی چند در اين دفتر، من يکی از بيشمار مردمان رنج و کارم، اين همه دوستانم را يک، يک هرگز نخواهم ديد! اما پيوندها ميان ما بسيار است !!!

    www.taroot.persianblog.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/02ساعت 16  توسط البرز الهامیان |